داستان زندگی و موفقیت احسان سلحشور، کارآفرین پرشور ایرانی

آیا شما از آن دسته آدم هایی هستید که جغرافیا دوست دارید؟
یا مثل من ترجیح می دهید همه مسائل را از دید روانشناسی و روانشناختی نگاه کنید؟

من همیشه عادت دارم به تاریخ و جغرافیا  چاشنی روانشناسی اضافه کنم. مثلا اگر از من بپرسید بزرگ ترین اقیانوس جهان را نام ببر، جواب خواهم داد: ذهن هر شخص بزرگ ترین اقیانوس جهان است.

حرف من شاید از نظر علمی درست نباشد اما بهترین توصیف  برای بزرگی  ذهن و قدرت افکار ماست.

حتما تا به حال مطالب زیادی درباره ذهن و قدرت افکار خواندید و به خوبی می دانید که افکار ما می تواند سرنوشت ما را عوض کند. تلوزیون پر از تبلیغاتی است که ما را تشویق می کنند تا مثبت فکر کنیم؛ وبسایت های زیادی درباره مثبت اندیشی مطالب می نویسند و روانشناسان زیادی سعی دارند این باور را در ما ایجاد کنند که افکار ما کیفیت زندگی مان را می سازند.

در این میان شاید شما به سراغ منابع، کتاب ها یا آدم هایی بروید که افکار منفی را به ذهن و افکارتان تزریق می کنند. آدم هایی که نمی خواهند باور کنند ذهن قدرت جادویی دارد و اگر با خودت تکرار کنی نمی توانم پس نخواهی توانست اما اگر باور کنی می توانی تحت هر شرایطی از پس انجام کارها بر خواهی آمد.

همانطور که در مقاله «چرا در زندگی بیشتر از سقف باورهایتان به شما داده نمیشود؟» قبلا خواندید، این ما هستیم که با افکار روزانه مان انتخاب می کنیم خوشبخت یا بدبخت باشیم؛ پولدار یا فقیر باشیم، خوش شانس یا بدشانس باشیم، زود پیر شویم یا جوان بمانیم و به طور کلی برنده یا بازنده بودنمان را با افکاری که در ذهن داریم تعیین می کنیم.

اگر مثل بازنده ها فکر کنیم، در زندگی واقعی نیز به آن می رسیم اما وقتی افکار برنده ای در ذهن داریم، و در اوج مشکلات مطمئن باشیم به خوشبختی و پول می رسیم، بدون شک اتفاقات خوب برای ما رقم خواهد خورد. من این حرف را با توجه به زندگی افراد معروف و موفق مثل اپرا وینفری، توماس ادیسون، کریس گاردنر و … می گویم که توانستند در اوج مشکلات موفق شوند.

خب تا این جای ماجرا شاید شما هم جزو آدم هایی باشید که معتقدند این افراد در کشور و موقعیت دیگری زندگی می کنند و وضعیت کشور خودمان را بهانه ای برای افکار منفی و شکست خورده تان بدانید.

اما اگر به شما بگویم در کشور ما جوان هایی زندگی می کنند که در بدترین وضعیت توانستند به موفقیت برسند؛ آن وقت دیگر جای هیچ بهانه تراشی نمی ماند.

احسان سلحشور یکی از مدیران موفق صنعت بیمه، مربی فروش و نویسنده کتاب ارتش صلح است که فعل خواستن را صرف کرد و نشان داد در بدترین شرایط نیز می توان به موفقیت رسید. آشنایی من با سرگذشت این کارآفرین جوان باعث شد بفهمم مسیر انتخابی ام اشتباه نیست، چون در حقیقت آقای سلحشور موقعیت های بسیار بدی را از سر گذرانده بود و  رمز موفقیتش در باوری بود که در ذهنش همراه خود داشت.

باوری که من همیشه با خودم همراه دارم یعنیجنگیدن برای ساختن روزهای خوب حتی با دست های خالی و امید به آینده.داستان زندگی گذشته آقای سلحشور پر از کمبود ها و نداشتن ها بود، وقتی هیچ دارایی نداری، هیچ کس پیشتوانه تو نیست، بی گناه در زندان هستی، چه عاملی غیر از یک ذهن مثبت می تواند محرک تو شود که به آینده امیدوار باشی و در زندان درس بخوانی؟

خیلی ها در اولین مانع تسلیم می شوند؛ فقط کافیست زندگی کمی بر وفق مرادشان نباشد؛ مثلا پروژه شان رد شود یا نمره کم بگیرند؛ اخراج شوند؛ کسی با آن ها تندی کند، استخدام نشوند و … خیلی راحت زانوی غم بغل می گیرند و همه تقصیرها را گردن بدشانسی، سرنوشت و  نداشتن پارتی می اندازند و دیگر تلاشی نمی کنند.

اما می خواهم رک صحبت کنم! این ها همه بهانه است و فقط دارید خودتان را گول می زنید تا زحمت تلاش کردن به خودتان ندهید. اگر کسی واقعا بخواهد به موفقیت، ثروت و خوشبختی برسد، در بدترین شرایط نیز می تواند موفق شود و احسان سلحشور یک مثال زنده برای این حرف من است.

کسی که پدر، پول،  تکیه گاه و پیشتیبانی نداشت اما یک فکر امیداوار داشت که حتی بلند تر از دیوارهای زندان بودند.
داستان زندگی احسان سلحشور می تواند الگوی جوان هایی زیادی باشد که در شرایط مشابه یا بهتر هستند اما به خاطر موانع زندگی شان بهانه تراشی می کنند.

شاید برای خیلی ها این سوال پیش بیاید؛

من به عنوان نویسنده این مقاله
آیا به حرفی که می زنم عمل کردم
یا فقط می خواهم یک مقاله بنویسم تا خواننده را سرگرم کنم؟

خب جواب این سوال را اطرافیان من بهتر از خودم می دانند؛
شرایط سخت زندگی من برای خیلی از دخترهای هم سن و سالم فقط در حد یک قصه است.

با وجود این که هنوز راه زیادی برای موفق تر شدن دارم اما در شرایطی فعلی هم خودم را دختر موفقی می دانم. وقتی در بدترین شرایط زندگی با بیماری دست و پنجه نرم کردم یا تسلیم شرایط بد نشدم و برای یافتن راهی به این در و آن در زدم، فهمیدم ما انسان ها نا محدود هستیم و اگر گاهی به بن بست می رسیم به خاطر ذهن محدودمان است که می خواهد به ما تلقین کند که تو ضعیفی؛ تو نمی توانی؛ هیچ کس پشت تو نیست و …

من محدودیت ها را باور نکردم و هیچ وقت هم باور نخواهم کرد؛
به خاطر همین هر حرفی که در مقالاتم می زنم؛ خودم تجربه کرده ام و به نتیجه رسیدم.


اگر فکر می کنید در شرایط بدی به سر می برید یا دنیا وفق مراد شما نیست؛ مطمئن باشید تسلیم شدن راه درستی نیست؛ تفاوت انسان های شکست خورده و موفق در این است که فرد موفق حتی با وجود دست های خالی و پاهای بدون کفش نیز به مسیر خود ادامه می دهد و باور دارد که یک روز موفق خواهد شد.

محدودیت های را که ذهن یا اطرافیان تان به شما تلقین می کنند، باور نکنید و سعی کنید کنترل ذهن تان را در دست بگیرید و ایمان داشته باشید تحت هر شرایطی بالاخره موفق خواهید شد.


در همین زمینه مقالات زیر را از دست ندهید :

مطالب مشابه